|
چرا محرم؟! پيش از اسلام عرب جنگ در اين ماه را حرام ميدانست و ترك مخاصمه ميكرد؛ لذا از آن زمان اين ماه بدين اسم نامگذاري شد. و روز اول محرم را اول سال قمري قرار دادند. در توضيح اين كه چرا ماههاي ديگر كه جنگ در آنها حرام است، محرم ناميده نميشود ميتوان گفت: چون ترك جنگ از اين ماه شروع ميشد به آن محرم گفتند. اين ماه در مكتب تشيع يادآور نهضت حضرت سيدالشهدا و حماسه جاویدان كربلاست. اين ماه، يادآور دلاورمرديهاي ياران با وفاي اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، فداكاريهاي زينب كبري(سلام الله عليها)، حضرت سجاد(عليه السلام)، و همه اسراي كاروان امام حسين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور خطبهها و شعارهاي آگاهيبخش سالار شهيدان، نطق آتشين حضرت زينب (سلام الله عليها) و خطابه غرّاي زين العابدين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور استقامت حبيب بن مظاهر و شهادت عون و جعفر است. آري اين ماه، ماه پيروزي حق بر باطل است. + نوشته شده در Mon 21 Dec 2009 9:34 PM توسط فرهاد قاسمی |
فرصتی برای دوست داشتن
يک روز صبح زود چشمهايم را باز ميکنم. فرشتهاي بالهايش را به صورتم ميزند و ميگويد: اين آخرين باری است که خورشيد را ميبيني. ميتواني تا غروب کنار پنجره بايستي و با آسمان و پرندههايش حرف بزني. ميتواني، مشقهاي کودکيات را تمام کني. ميتواني آخرين سطر نامهات را بنويسي. ميتواني زانو به زانوي خدا بنشيني و گناهان ريز و درشت و تکراري را بشماري و يک دل سير گريه کني. وقتي فرشته به سوي بينهايت پر ميکشد، يادم ميافتد هنوز کارهاي زيادي هست که باید انجام بدهم. بايد صندلي خاليام را کنار گلدانهاي شمعداني بگذارم. با ابرهاي دل تنگ راه بروم. آرام و بيصدا با آرزوهايم خداحافظي کنم. عکس عشقم را ببوسم . بايد دلهائي را که شکستم از نو بسازم. و سرانجام خدا را سپاس گويم. فرشته خيلي دور ميشود ولي من با همهي وجود فرياد ميزنم: اي فرشته مهربان... از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد. فرصتي براي دوست داشتن. يک روز کافي نيست. باور کن هنوز به خيليها نگفتم که دوستشان دارم. به من مهلت بده ... + نوشته شده در Mon 7 Dec 2009 5:28 PM توسط فرهاد قاسمی |
یال شیمی هی : کوشش کن ماه اگست 2007 که تازه به کوریای جنوبی آمده بودم تا به حال به یاری خداوند کریم موفقیت های را بدست آوردم ، در طول این دو و نیم سال آموخته های من ازین کشور برایم بسیار با ارزش است . در قدم نخست و از همه مهمتر، من این را آموختم که چگونه باید صبور ومقاوم بود ؟ ... صبر و شکیبایی در زندگی نقش بزرگ وتعیین کننده دارد . بطوری مثال به این خاطره کوتاه از دوره آموزشی من در سیول توجه فرمایید : روزهای تعطیلات تابستانی بود که من با خانواده خویش تازه به کوریای جنوبی (شهر سیول) آمدیم . بهرحال تعطیلات بزودی پایان یافت و من هم آمادگی رفتن به مدرسه را گرفتم در حالیکه اصلا زبان کوریای را نمی دانستم اما مشوره معلیمین دوره متوسطه برای ما همین بود که مستقیم شامل مکتب شوم ، پیش از اینکه مشغول درس شوم من فکر میکردم که مدارس اینجا چگونه خواهد بود ؟ و آیا من میتوانم باهم کلاسی های اینجا دوست بشوم ؟ بهر حال پس از مشوره های زیاد از طریق پدرم مستقیم در صنف هشت مکتب کوریایی داخل شدم . روزهای اول مدرسه برایم بسیار رنج آور بود ، چون من زبان کوریایی را نمیدانستم و نمیتوانستم با همکلاس های خویش صحبت کنم ودرسها را نیز نمی فهمیدم گرچند روی یاد گیری زبان طوری فوقالعاده برایم برنامه گذاشته بود ، به زبان انگلیسی آشنایی داشتم ولی شاگردان به طور درست نمی توانستند مشکل مراحل کنند . در آن روزها خیلی تنها شده بودم ، من با آنان نمیتوانستم صحبت کنم ، دلم از درس سیاه شده بود . با خود میگفتم : فرهاد ، یادش بخیر کابل !... با دوستانم یکجا بودیم ، همه ی ما با هم به مدرسه میرفتیم ، با هم صحبت میکردیم شوخی میکردیم ، میخندیدیم ... چه روزهای خوب و به یادماندنی ولی نا امید نبودم باز هم کوشش نهایی ام این بود که هرچه زودتر باید به زبان اینجا آشنایی پیدا کنم ، و من هر روز 8 و یا 10 لغات کوریایی را حفظ میکردم و در عین حال در مدرسه با دوستهای خود همان لغات را استفاده میکردم ، اگر اشتباه می بود هم کلاسی هایم غلطی اش را میگرفتند و میگفتند که این کلمه باید اینطور استفاده بشود .
در کنار امورات سخت مدرسه بخاطر سرعت فراگیری این زبان مشکل ازطریق پدرم در یکی از بهترین دانشگاهها ی معروف سیول ) Kyung Hee International University )درس ویژه زبان وفرهنگ کوریا را شروع کردم ، این کلاس درسی ویژه کارمندان سفارت خانه های کشورهای خارجی در سیول بود ، دیپلوماتهای مختلف از آسیا ، افریقا ، غربیها و... در این کلاس دورهم میآمدند واین کلاس شبانه بود، این چانس برایم بسیار آموزنده وطلایی بود محیط دانشگاه ، دوستان جدید و استادان خیلی مهربان به من شور وشوق تازه بخشیدند، زیرا آشنایی با شخصیتهای دیپلوماتیک از دور وبر جهان وگفتگو با آنان خود یک فراگیری حیاتی برای شاگرد کم سن وسال چون من بود ، خوش بختانه منهم روسی ، هم انگلیسی وهم فارسی بلد بودم دراین میان از کشورهای روسی زبان ، انگلیسی زبان وفارسی زبان حضور داشتند ومن هرکدام را با زبان خودش همراهی می کردم ، وازین بابت خیلی تشویق می شدم ، وهمه با هم زبان کوریایی را یکسان فرا می گرفتیم این کلاس دوره یکساله داشت وبخوبی در کنار مکتبم به پایان رسانیدم ودیپلوم زبان وفرهنگ کوریا را بدست آوردم که هم زمان وضعیتم در مکتب هم بهتر گردید، از دوستان دیپلومات که اکثرا دوستان پدرم در حوزه کاری بودند خاطرات بسیار شیرین وبیاد ماندنی دارم ، وحال این روزها که ختم امتحانات صنف دهم در لیسه عالی ( Osan High school) را سپری می نمایم و احساس موفقیت می کنم ، بسیار خوشحالم که حالا دیگر بر مشکلات فایق آمدم زبان کوریای را فراگرفتم ، دوستان زیاد در مدرسه وخارج از آن پیدا کردم ،گاهی نا امیدیهای روزهای اول خود را به یاد میاورم ، وبه این نکته پی می برم که در زندگی انسان با صبر ومقاومت می تواند برهمه مشکلات ونا امیدیها پیروز گردد .
+ نوشته شده در Sun 15 Nov 2009 7:54 AM توسط فرهاد قاسمی |
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم ( هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ... ) گفتم: دیگه روی توبه ندارم عاشق میشوم! ... توبه میكنم
و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما هایش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما را از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ... )
منبع: ابنا به نقل از انجمن ادبي شفق
+ نوشته شده در Sun 1 Nov 2009 7:4 AM توسط فرهاد قاسمی |
ما گـــــــــدايان خيل ســــلطانيم سعدی + نوشته شده در Sun 18 Oct 2009 7:21 PM توسط فرهاد قاسمی |
امروز از همان اول صبح كه بيدار شدي، تو را زير نظر گرفته بودم و اميدوار بودم با من حرفي بزني حتي اگر دو سه كلمهاي بيشتر نبود. دلم ميخواست مثلاً عقيدهام را ميپرسيدي، يا براي چيز خوبي كه ديروز در زندگيات رخ داد از من تشكر ميكردي، اما ديدم كه سخت مشغول انتخاب كردن لباسي هستي كه ميخواهي امروز بپوشي. وقتي از اين طرف به آن طرف ميرفتي و براي بيرون رفتن حاضر ميشدي، ميدانستم كه چند دقيقهاي زمان داشتي كه سلامي به من بكني، اما باز هم سرت زيادي گرم كارهايت بود. در يك مقطعي هم، 15 دقيقه بيكار روي صندلي نشسته بودي كه يك مرتبه از جا بلند شدي. فكر كردم شايد بخواهي با من صحبت كني. اما در عوض به طرف تلفن رفتي و به دوستي زنگ زدي و از آخرين حرف و حديثها و غيبتها خبر گرفتي ... تمام روز با حوصله حواسم به تو بود. به گمانم اين قدر مشغول بودي كه وقتي براي چند كلمه صحبت با من نداشتي. ديدم كه قبل از خوردن ناهار، نگاهي به اطرافات انداختي، شايد خجالت ميكشيدي با من حرف بزني و براي همين هم سرت را به نشانهي سپاسگزاري خم نكردي. با آنكه دو سه ميز دورتر، نگاهت به دوستانات افتاد كه قبل از غذا خوردن چند كلمهاي با من صحبت كردند، اما باز هم چيزي نگفتي. عيبي ندارد. هنوز وقت هست و اميدوارم با من صحبت كني. به خانه كه برگشتي به نظر ميرسيد هنوز كارهاي زيادي بايد انجام دهي. بعد از اينكه به چند كار رسيدي، تلويزيون را روشن كردي. معلوم نيست آيا واقعاً برنامههايي كه پخش ميشود را دوست داري يا نه، اما هر روز زمان زيادي را بدون اينكه دربارهي چيزي فكر كني در پاي تلويزيون ميگذراني و هر برنامهاي كه پخش ميشود را نگاه ميكني. بازهم صبر كردم و منتظر ماندم. همچنان تلويزيون نگاه ميكردي و غذايت را خوردي. اما باز هم با من حرفي نزدي. به گمانم موقع خواب كه رسيد، ديگر خيلي خسته شده بودي. بعد از شب خوش گفتن به افراد خانوادهات، به رختخواب رفتي و سرت به بالش نرسيده خوابات برد. عيبي ندارد. شايد متوجه نيستي كه من هميشه در كنارت هستم. بيشتر از آنچه تصور كني، من حوصله دارم. حتي يكي از قصدهايم اين است كه به تو بياموزم با ديگران هم صبور و با حوصله باشي. آنقدر برايم عزيزي كه هر روز منتظر اشارهاي، دعايي، فكري يا تشكري قلبي از طرف تو هستم. گفتگوي يك طرفه اما ؟!... بگذريم. يكبار ديگر از خواب بيدار ميشوي. و دوباره من عاشقانه برايت منتظر ميمانم. منتظرم، شايد امروز برايم وقت داشته باشي. روزت به خیر - دوست تو خدا منبع : سفیر آسمان + نوشته شده در Thu 1 Oct 2009 5:10 PM توسط فرهاد قاسمی |
|